|
کسی که دلش برای نوشتن لک زده
|
امروز یعنی ۲۹-۴-۸۷اولین سالگرد عروسی من و اوست . من و اویی که دیگه الان معنا نداره واسه اینکه دیگه مدتهاست که یکی شدیم یعنی یک روح در دو بدن اما به همین اندازه که تو دو بدن قرار داریم به همدیگه فرصت می دیم تا توی تنهایی هامون هم باشیم ما یاد گرفتیم که به تنهایی های هم دیگه تجاوز نکنیم هر کدوم از ما توی تنهایی هامون به چیزهای فکر می کنیم که تنها خودمون می دونیم اما من می خوام همین جا یه اعترافی بکنم البته به شرط اینکه به حساب زن ذلیلی من نگذارید بزاریدش به حساب عشق که بد جوری تو وجودم تنیده شده بله داشتم می گفتم که من تو اون فرصتی که به تنهایی هام دادم هم به او ،نه ،به یک روحی که قبلا" گفتم توی دو بدنه فکر می کنم با اون حرف می زنم و خوش میشم الان که فکر می کنم به این مسئله ایمان دارم که من به بهترینها رسیدم هم توی زندگی مشترکم و هم توی مسائلی که به خودم مربوطه .


1000بار900جمله ی عاشقانه را در 800 جای مختلف به 700 زبان و با 600 شکل پیش 500نفر طرح کردم و400 تای آن ها 300 جمله را به 200 زبان در 100 برگ ترجمه کردند90 تای آن ها را در 80 روز روزی 70 دفعه برای خودم نوشتم60 تای آن ها را آموختم50 بار 40روز روزی 30 دفعه تکرار کردم 20 بار 10 سوال به مدت 9 روز تکرار کردم به 8 سوال 7بار 6جواب دادم در فاصله ی5روز دارای 4بار 3جا در مدت 2 روز تو را دیدم و عاشقانه نگاهت کردم تا روزی برسد که من یک بار بگویم دوستت دارم

اینا رو اون انتخاب کرد و من فرستادم .اینونوشتیم تا یادگار سالهای بعد باشه .
سلام
این اولین وب نوشت سال جدید من است
سالی که به نام سال نو آوری و شکوفایی نام گذاری شده است باید بداند که برای نو آوری و شکوفایی نیازمند شناخت نیروهای نوآور و جوانان شکوفاست بی تردید بدون شناخت عناصر انسانی و سرمایه ای که می توانند موتور نو آوری و شکوفایی استان را به حرکت درآورند نمی توان شاهد نو آوری و شکوفایی بود .اما این عناصر برای استان ما می توانند جوانان ـاساتید و شرایط خوب اقلیمی این منطقه باشند . نگاه استانی به امر نو آوری و شکوفایی و جداشدن از نگاه مرکزـ استان و داشتن نگاه عکس یعنی استان ـ مرکز می تواند ثمره های نو آوری و شکوفایی را مشهود تر نماید .
ما نیازمند پذیرفتن و حمایت تمام نیروهایی هستیم که می توانند باعث جهش نو آورانه در علم و صنعت استان باشند .
عشق چو تب داد عتابش کنند قصه عشق است کتابش کنند
این تک بیت را تو صحنه مرگ لاله تو سریال شهریار گفتم
بعضی وقتها شاعران هم تو درک رفتارهای عاشقانه می مونن. چرا؟ نمی دونم
شاید چون فکر می کنن فقط اونها عشق رو می فهمن !!!!
بعضی وقتها بد جوری خسته می شوی
از دست آدهایی که نمی شود از کنارشان بی تفاوت گذشت
از دست تصویرهایی که نقطه سیاه می اندازند روی زندگی ات
از دست ثانیه هایی که نمی توان از روی ساعت های زندگی پاک کرد
ما دچار این آدمها این تصویرها و این ثانیه ها هستیم
من خیلی دیر خسته می شوم کارم اینطور است که باید خیلی صبور باشم اما امروز خسته ام
یاد همین جمله جان کافی تو مسیر سبز افتادم که می گفتم رئیس من خسته ام
حتما شما هم این خستگی روحی را تجربه کرده اید
گاهی فکر می کنم شاید از بی برنامگی خودم باشد اما بعد میبینم که نه انگار همه می خواهند یکجوری حال مرا خراب کنن
اما من کم نمی آورم سالهاست که با اینجور آدمها سر و کله زده ام و به شیوه مورد دلخواه آنها خو نکرده ام
یعنی نخواسته ام که خو بگیرم به این نوع گذراندن زندگی
از صبح که می آیند سر کار ساعت پایان کار را می پایند و سر ماه هم گرفتن حقوقشان را
اما من می خواهم زندگانی کنم نه زنده مانی.
شما هم کمکم کنید .

ديروز تولد خانومي بود تولدي كه ۲۳ سالگي اونو آغاز مي كرد .يه جشن كوچولو گرفتيم فقط واسه دو دليل يكي اينكه با خانواده هامون دور هم باشيم و ديگه اينكه دعا كنيم براي گرفتن تولدهاي سالهاي بعد در كنار هم . بعد رفتن مهمونا يادمون افتاد به همين سرعت ۲۳ گذشت و مي تونه به همين سرعت ۲۳ سال ديگه هم بگذره پس به هم ديگه قول داديم مواظب ۲۳ سال آينده باشيم كه مبادا به تلخي و سختي بگذره به هم قول داديم ۲۳ سال آينده رو قشنگ تر از ۲۳ سال گذشته بسازيم يعني تولد ۴۶ سالگي رو هم همين قدر با شيريني بگيريم .
اما اول واسه ماه رمضون :
رمضان گلدی یغیشدی می میخانه لرین
سحرین وقتینه قالدی هوس باده بو آی
ترجمه ترکی این بیت حضرت امام بود که می گه:
ماه رمضان شد می و میخانه بر افتاد
عیش و طرب و باده به وقت سحر افتاد

اینهم ذره ای از ارادت ما به کریم اهل بیت امام حسن مجتبی ( ع ):
تـو آن مظلــوم عالـم مجـتـبـایـی کـریـم اهـل بـیـت مصـطـفـایـی
حسن نامی حسن خلقی حسن رو که از حسن بتول و مرتضایی
اما بعد:
متاهلی دنیای اشتراکات فعلی و ذهنی یه. حتی تو این ماه رمضون میشه اشتراکات معنوی و لذت برخورداریش رو هم حس کرد. سفره سحری و افطاری اون هم دو نفره و کوچیک خیلی با حاله .اگه متاهل هستید که توصیه می کنم این با هم بودن به علاوه فارغ بودن از تعلق رو حفظ کنید و اگه متاهل نیستید ... فایده ای نداره برید زود متاهل بشید تا بفهمید چی میگم ![]()
![]()
بعضی ها انگار سرخ شدن

در هر حال دنیای جالبیه من اگه می دونستم چند سال پیش می رفتم سراغش ..اه چرا می زنی ؟ .. خب معلومه سراغ تو دیگه ..باور کن ...
اینا دیگه درگیری های لفظی متاهلی یه بهش می گن نمک زندگی .
شب قدر نزدیک ما رو از دعای خیرتون بی نصیب نزارید.
اما اولش اجازه بدید میلاد گلهای همیشه سبز تاریخ رو تبریک بگم مردان بزرگی که مردانگی رو تعریف کردن . حسین سید جوونای بهشت
عباس سالار همه اونهایی که باوفان
و سجاد زیباترین روح پرستنده
من امروز ۲۸ سال از زندگی ام را پشت سر گذاشتم و اینبار در حالی وارد بیست و نهمین آغاز می شوم که جشن تولدم را با همسری آبی تر از آسمان و سبز تر از بهار و زلال تر از باران جشن گرفتم .آغاز دوباره من هیچ شباهتی به آغاز بیست و هشتمینم نداشت .متن سال پیشم شاید غمگنانه بود اما امسال امید را می سراید .

تولد امسال من اگر از شادی و امید پر شده است مدیون لطف عزیز مهربانی است که تقدیر مارا رقم می زند همو که از ما حرکت را خواسته است تا بدان برکت دهد و من همین روزهای سال پیش بود که حرکت کردم و اکنون بعد از یک سال برکتش را چه زیبا دریافت کرده ام .
خدایا ممنونم :
به خاطر کارم
به خاطر همسرم
به خاطر سلامتی ام
به خاطر دوام خوشی ام
و به خاطر همه الطافی که می دانم و نمی دانم و.....
ازدواج به هم پیوستگی است
اما نه آن اندازه که اجازه ندهیم آفتابی روشن از عشق بین ما به تابندگی اش ادامه دهد .
عشق هر چند مفهومی آسمانی و اهورایی است اما جز از روی همین کره خاکی بر نمی خیزد .
عشق از میان دلها برمی خیزد
اوج می گیرد
و همچنان که بالا می رود هر دوی ما را پرواز می دهد .

ضیافتهای عاشق را خوشا بخشش خوشا ایثار
خوشا پیدا شدن در عشق برای گم شدن در یار

این متن را برای یک ویژه برنامه رادیویی درباره نماز نوشتم :
صوت ا..اکبر را که می شنود انگار سجاده ها صدایش می زنند. طور دیگر می شود این پیر مرد. حی علی الصلواه را جور دیگری می فهمد. انگار چشمهایش را شسته است گوشهایش را سپرده است به باد که صدای اذان را برایش بیاورد. برای او اذان آغاز وقت نماز نیست تنها وقت نماز است .آب دستش باشد می گذارد زمین .
دیده ام مسجد که در آن نزدیکی باشد خودش را می سپارد به صفهای جماعت. قطره ای می شود توی این دریا. موج می شود توی امواج ذکرهایی که از میان صفها پر می کشند تا خدا. پیشانی که روی مهر می گذارد شانه هایش می لرزد .انگار می رقصد توی سماع عاشقانه اش .
گاه می شود که مسجدی در آن نزدیکی نیست انگار می فهمد وقت نماز است. یکی انگار صدایش می زند دیده ام که به یک لیوان آب وضو می سازد. مهر هم که نباشد یک تکه خاک کافی است برای اظهار بندگی اش .که از خاک آفریده شده است. که روزی به خاک باز خواهد گشت. که دیگر روز از خاک بر خواهد خواست .
قبله را می فهمد. یک بار که توی پارک بود دیدم که از گل سرخی انگار عطر می گیرد. انگار این گل سرخها قبله را نشانش می دهند. آسمان را نگاه می کرد. توی همین چمنها. لای همان شب بوهایی که منتظر تاریکی بودند تا عطر بپاشند توی رختخواب ها. زیر همان کاج بلندی که سهراب کاشته بود انگار. پیشانی اش را سپرد به خاک. دیدم که شانه هایش می لرزید .
یکی می گفت: قنوت که می گیرد شعر می خواند. غزلی از حافظ. انگار سالهاست که منتظر است تا یکی بیاید. با خودم می گویم مگر می شود. یکی می گوید آری آنجا که خدا سر زبان کسی را رد نمی کند. دل می شود ملاک عبور من هم زمزمه می کنم :
اگـر آن طایـر قـدسـی ز درم بـاز آیـد عمر بگذشته به پیرانه سرم باز آید
آنکه تاج سر من خاک کف پایش بود از خـدا می طـلبـم تا بسـرم بـاز آیـد
گـر نـثـار قـدم یـار گـرامـی نـکـنـم گوهر جان به چه کار دگرم باز آیـد
آرزومنـد رخ یـار چو ماهـم حـافـظ هـمتـی تـا بسلامـت ز درم بـاز آیـد .